تبليغاتX
العجل العجل يا مولای يا صاحب الزمان باز مانده ی گردان 9

یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391

بوی باران عطر خاک

باران که می ریزه بوی خاکها اوج میگیره و درون بینی جا خوش میکنه و به همه ی تن نفوذ میکنه و با جونت بازی میکنه چشمات رو آهسته میبندی و سرتو کمی بالا میگیری و بعد یک نفس عمیق میکشی تا پر بشی از بوی خوشی که با همه ی هستی تو سنخیت داری چون هردو از یک جنس هستید و حالا یک تحفه ی الهی افتاده درون این خاک و شده جونت و این خاک راه میره نفس میکشه قدم بر میداره حرف میزنه میشینه بلند میشه درد حس میکنه تا باور کنه وجود داره وهست و فوق خاکه و از همه مهمتر عاشق میشه دل میبنده و میخاد که یکبار دیگه زنده شدن و تولد رو حس کنه اما این بار با یک روح از جنس عشق و با یک جان از جنس شوق و زمانی که این اکسیر حیات درون جانت می ریزه و دوباره حیات میبخشدت اینبار نفسهات رو عمیقتر میکنی و ضربان قلبت تندتر میشه و باور داری که بال در آوردی و میتونی پرواز کنی ... اصلا میشی خود پرواز بلکه خود بلند پروازی اوج نمی گیری خودت میشی اوج بالا نمیری خودت بلند میشی ارتفاع نمی یابی ... خودت میشی بلندترین ارتفاع هستی زیباترین شعر عالم روح نوازترین موسیقی عاشقانه و همه ی اینها را از زبان حضرت عشق میشنوی که میگه نفخت فیه من روحی من از روحم در تو دمیدم و زنده میشی به عشق زنده میمونی به عشق و جاوید میشی به نام مقدس عشق ... و اینها همه وقتی میاد که تو قدم میزاری در این وادی و آن را متبرک میکنی ...

نوشته شده توسط مرتضی در 6:45 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391

طی زمین و زمان

دل راه خود را می رود و زبان خودش را میفهمد ... گاهی شور از سر و رویش می ریزد و گاهی تمامیتش رقصی میشود که تورا هم به وجد می آورد ... زمانی خودش را می بندد به جایی یا به کسی ... مهم نیست راه دور باشد یا نزدیک تورا به حرکت در می آورد و صدها کیلومتر را با پای دل می روی و خسته نمی شوی ... تورا آواره میکند حتی در سرزمین و شهر و دیار خودت هم غریبه ای ... و آن دل پر می کشد برای رفتن برای پریدن اینکه در آسمان باشد و این جاده ها را که از زیر پاهایش رد می شود ببیند .... از پنجره بیرون را نگاه میکنم تا گذر درختان را تماشا کنم تا آسفالتی را که از زیر پایهایم رد میشود نظاره کنم و هر لحظه شوقم بیشتر شود مخصوصا زمانی که کیلومتر شمار جاده کم میشود و کمتر و کمتر  سه رقمی است  و دو رقمی میشود و وقتی یک رقمی میگردد بالهایت به وسعت آسمان گشوده می شود و میدانی تویی و محبوب تویی و معشوق تویی و دلدار ... و خستگی را خسته میکنی و ناتوانی را ناتوان و درد را به درد می ندازی و سختی را نرم میکنی و ناامیدی را ناامی میگردانی حالا منم و جاده ها منم و راهها منم و طی زمین ها و چون دیگر امکانش برایم نیست بجای طی زمین طی زمان میکنم و دلم را به خاطره ها خوش میکنم و به پرواز در خیال ... آه که چقدر دلم یک شکم سیر جاده میخواهد و یک شب تمام بیخوابی و رانندگی و یک تبسم صبحگاهی ... وقتی میرسی و وقتی میبینی و زمانی که ... حالا باید در زمان طی مسیر کنم ... شاید آخرین مقصد همان چاله ای باشد که باید برای ابدیت در آن استراحت کرد و خوابید ... درست تا صبح قیامت ... خدایا چقدر خسته ام لطفا کمی شانه هایم را مالش میدهی؟ لطفا کمی آب داغ بر سر و کتفهایم میریزی؟ اگر ممکن است یک چایی داغ با یک حلیم مشدی ... خدایا خودت میدانی خیلی خسته ام ... همه ی گذشته ام خسته ام میکند و تمامیت آینده ای که دیگر مبهم است و در مقابلم یک برهوت عظیم ... چقدر دلم یک آغوش می خواهد چقدر دلم یک تبسم میخواهد چقدر دلم دستانی را میخواهد که کمی نوازشم کنند ....


نوشته شده توسط مرتضی در 13:26 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391

تو که گندم، تو که حوا، تو که شیطان منی


باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام
باز هم یاد تـــــــو ماند و من و دیوانگی ام

اشک در دامنم آویخت کـــــه دریا باشم
مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم

خواب دیدم کــه تو می‌آمدی و دل می‌رفت
محرم چشم ترم می‌شدی و دل می‌رفت:

یک نفر مثل پـــــری یک دو نظر آمد و رفت
با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت

خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد
باز دنبال جگر گوشه ی مــردم افتاد

“آخــــــرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد
یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد”

تا غــزل هست دل غمزده ات مال من است
من به دنبال تو چشم تو به دنبال من است

“آی تو، تو کـــــه فریب من و چشمان منی
تو که گندم، تو که حوا، تو که شیطان منی

تو که ویران من بی خبر از خود شده ای
تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای”

در نگــــــــــــــاه تو که پیوند زد اندوه مرا
چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا

ای دلت پولک گلنـــــــــار؛ سپیدار قدت
چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟

چند روزی شده ام محرمت ایلاتی مــن
آخرش سهم دلم شد غمت ایلاتی من

 دکتر محمد حسین بهرامیان
نوشته شده توسط مرتضی در 7:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391

کمی باران

دلم کمی باران میخواهد و کمی خیس شدن و زیر باران قدم زدن ... دلم کمی مالکیت میخواهد و کمی داشتن ... اینکه بدانی یک دلی یک جایی مال توست و فقط مال خود خودت ... تو هم دلت را یواشکی به نام بزنی و اگر نمیتونی لااقل وکالت بلاعزل بدهی که هر کاری دوست دارند با دلت بکنند و فقط بخندی ... آنقدر قهقهه بزنی که فکر کنند خل شدی یا یک دیوونه ی محض یا یک هپلی به تمام معنا ... دلم برای یک شکم گریه کرده هم تنگ شده آنقدر که ... بی خیال .... اصلا چرا این حرفها رو اینجا مینویسم ... دلم یک مسافرت میخاد که بشینم توی قطار و صبح راه بیفتم و برم و هی برم و هی برم و تا ته دنیا  کوچ کنم .... اما خیلی هم مهم نیست چون ته دنیا خودش داره میاد سراغم و من کمی خوشحالم که ... و البته وقتی سنت میره بالا و پیری میاد تورو لمس میکنه خیلی چیزها عیان میشه که قبلا برات آشکار نبود ... حالا ماییم و غصه هایی که حتی نمیتونه قصه باشه ... یک مرتضای به پایان رسیده که باید برای دیگران زندگی کنه .... ناامیدی خودش ناامیدی میاره اما باور کن من اصلا ناامید نیستم خیلی هم امیدوارم باور نمیکنی؟ از لبخندهام سوال کن ... فقط این روزها خیلی خسته ام هوارتا خوابم میاد ... باور نداری؟ از 118 بپرس ...

نوشته شده توسط مرتضی در 16:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم اردیبهشت 1391

اول اردیبهشت

یادم میاد معلم هنرستانمون  همیشه این شعر را میخوند که اردی بهشت ماست که کنون اردی جهنم است و حالا میفهمم چی میگه ... این روز تولد منه و دقیقا 50 سال گذشت بدون گذشته ای قابل ذکر یا آینده ای قابل تامل ... نه یاسی هست و نه امیدی ... فقط میدونم هستم بدون اینکه مفید بوده باشم و بدون اینکه برای آینده ی مبهمی که روبرومه و دیگه بهش فکر نمیکنم برنامه ای داشته باشم ... امروز نوه ام خونمون بود ...  بوی الرحیل رو میشد به وضوح دید ... همش این روزها خواب پدرم رو میبینم که منو به اسم صدا میکنه و میگه مرتضی ... و بقیه ی حرفاشو نمیشنوم و نمیدونم چی میگه ... دیابت هم که داره باهام میجنگه و همون سردردهای قدیمی که دوباره تازه شده و داروهایی که بدنم بشون عکس العملی نشون نمیده و اینکه شبها هم نمیتونم بخوابم ... همه ی اینها دست به دست هم داده تا بگم .... و نمیگم چون معلومه ... اما زندگی جاریست و حیات ادامه داره و نفسها غنیمتهای جنگی است که بین من و بدنم برقراره حالا کی پیروز بشه خدا می دونه اگرچه پیروز نهایی این جنگها آخرشم خود مرگه ... فقط این روزها زدم به بیخیالی شایدم بی رگی و شایدم سیب زمینی بودن و میخونم اردیبهشت ماست که کنون اردی جهنم است ... برای خودم دلیلهایی برای خندیدن برای تبسم برای شادی برای زنده بودن و نفس کشیدن پیدا میکنم و هر روز صبح میگم خدایا ممنونم که بازم بهم فرصت نفس کشیدن و بودن دادی ... از تو هم که تولدم رو تبریک گفتی ممنونم ... همین که یادت هست برام خیلی ارزشمنده ... اگر باشم قول میدم روز تولدت  منم همینجا تبریک بگم ...

نوشته شده توسط مرتضی در 22:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام فروردین 1391

سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت


به سینه می زندم سر، دلی كه كرده هوایت
دلی كه كرده هوای كرشمه‌های صدایت
نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس كشتن و پرهیز
كه آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت
تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی‌كنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت
گره به كار من افتاده است از غم غربت
كجاست چابكی دست‌های عقده‌گشایت؟
به كبر شعر مَبینم كه تكیه داده به افلاك
به خاكساری دل بین كه سر نهاده به پایت
"دلم گرفته برایت" زبان ساده‌ی عشق است
سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت


نوشته شده توسط مرتضی در 22:48 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و ششم فروردین 1391

نگرانی

دلت را روانه ی بازار مهربانی که کنی هیچ تجارت زیان باری نمیبینی ... په بفروشی و چه بخری سراسر سود کرده ای و این تجاره لن تبور است که قران می فرماید یعنی تجازتی که بائر نیست بلکه سراسر نفع است .... در وادی عشق چه دل بدهی و چه دل بستانی سود کرده ای بلکه برده ای و اینجا جای اختکار است جای انبار کردن محبتهایی که به تو میدهند و صد البته باید گاهی دلت را یله کنی تا بر همه آری همه کس مهرت روان شود حتی مثل درختی که سنگ میخورد و از میوه دادن دریغ نمیکند ... دوستت دارم و دوستم داری و یقینا خاطره ها حریف قدری برای فاصله ها هستند ... مهم نیست دستان آدمی چقدر از هم دور باشد بلکه هیچ وقت به هم گره نخورد مهم این است که دلهایتان پیش هم باشد الفبا را برای هم معنی کنید از الف بگویید که ابتداست از ب که باهم بودن است از دال که دیوان عشق است از  ر  که شروع رقص با محبوب است از  واو که وادی واله شدن است از ت که تمامیت دوست داشتن است از ... حرفها را ردیف کنی و کنار هم بچینی و به رقص آنها نظاره کنی من نگرانت میشوم چون دوستت دارم تو نگرانم میشوی چون ... من به تو میگویم مواظب خودت باش و تو میفهمی که منهم نگرانت هستم تو مشق عشق میکنی و من عشق را مشق میکنم و روزها اگرهم سرگرم کار خودمان باشیم باز هم به یکدیگر فکر میکنیم  شبها وقتی فرصتی دست میدهد دقیقا سر یک ساعت باهم چشم به ماه میدوزیم تا بدانیم هنوز عشق برپاست و عشق برجاست و عشق زنده است و زنده میکند .......

نوشته شده توسط مرتضی در 12:19 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه پانزدهم فروردین 1391

یک پنجره

تا رهایی عشق را فریاد زد، یک پنجره

خستگی های زمین را داد زد، یک پنجره

در حصار بی نهایت شاعر ِ لبخند شد

لیک حرف درد را با باد زد، یک پنجره

خسته از آرامش آیینه ها خود را شکست

در خیالش زخم بر بیداد زد، یک پنجره

یک مسافر، یک غزل، یک شعر مبهوت زمان

حرفی از پاییز بی بنیاد زد، یک پنجره

رفت و معصومانه لبخند خدا را خط نزد

در تکاپویی که بادا باد زد، یک پنجره!


نوشته شده توسط مرتضی در 15:46 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم فروردین 1391

من خواستم خواب و خیال خودم شوی


من خواستم خواب و خیال خودم شوی
رویا شوی ، امید محال خودم شوی
لرزید دستهایم و سرگیجه ام گرفت
آوردمت دلیل زوال خودم شوی
یا بر دلم شناور و یا بر تنم روان
ماهی و حوض زلال خودم شوی
هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم
چیزی نمانده که مال خودم شوی
حالا تو چشمهای منی ، ابر شو ببار
تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی
عاشق نمی شوی سر این شرط بسته ام
نه ... حاضرم ببازم و مال خودم شوی

نوشته شده توسط مرتضی در 0:32 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

نوشته شده توسط مرتضی در 18:10 |  لینک ثابت   •