باز مانده
خونين به راه دادرسي ايستاده ايم*چون لاله داغدار كسي ايستاده ايم
کمتر به روز تولد فکر میکنم چون برایم خوشایند نیست اما امروز بطور تصادفی دیدم که نزدیک به سه سال از عمر این وبلاگ میگذرد روز 12 دی سال 1385 با این پست آغاز کردم و جالبه که حتی مرورش برای خودم هم لذت بخش و تازه بود اگر چه نتونستم به چیزی که میگم عمل کنم اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه است اولین پستم این بود :
سلام منم اومدم تا حرفهایی رو که فکر میکنم درسته
بزنم حرفهایی از جنس آب از جنس آیینه به حلاوت باران
که همه چیز رو میشویه و تمیز میکنه و نفس هوا رو تجدید میکنه تا باز هم بشه
نفسی تازه تر کشید.................. حرفهایی که شاید نو نباشه اما میتونه گرهی رو از
روی دلی باز کنه و تبسمی رو روی چهره ای بکشه .......چه میشه کرد هر کس توانی داره
و قدرت منم این اندازه است دعا کنید هدف از نوشتنومون رنگی خدایی داشته
باشه تا برای همیشه باقی بمونه فعلا تا بعد مرتضی ................................ همیشه تازه و نو باشید و اوقاتتان لیلایی خم فروشی گفت کالایم می است رونق بازارم از ساز نی است من خمینی دوست میدارم که او هم خم است و هم می است و هم نی است ................................................................ سلام دوستان فرا رسیدن ماه محرم ماه پیروزی بر خون را بر شما تسلیت و تعزیت عرض میکنم برای 2 هفته نیستم و انشاالله بعد از آن خدمت می رسم پیشاپیش از همه التماس دعا داشته و دعاگوی همه شما بزرگواران و عزیزان هستم در پناه خدای حسین ابن علی ( ع ) باشید از دل خاک بر می آییم و می روییم و این راز ماندگاری است سخنیها را به سختی می اندازیم و خستگیها را
خسته میکنیم دردها را به درد میاندازیم و رنجها را رنجور میکنیم دلخوریها را دلخور کرده و ناراحتیها را ناراحت
میکنیم زندگی را مینوشیم و جرعه جرعه در
خویش وارد کرده و نهایتا مرگ را می میرانیم تا
تا ابدیت زنده بمانیم و خویش را
جاودانه نماییم این رمز و راز درخت بودن
است که حتی خداوند نیز در قرانش به آن
مثال میزند از شجره طیبه ای ککه اصلش ثابت
و فرعش در اسمان است و هر لحظه به اذن و اجازه پروردگارش میوه میدهد تا شجره ملعونه .... از شجره ای که انسان خورد و
رانده شد تا شجری که خداوند را سجده میکند این نظام خلقت است که حتی رسول و وصی رسول از یک درختند و از یک
ریشه و یک اساس ...باید رویید و رشد کرد سر در خاک نمود و به سمت آسمان پر گشود
هوا را تلطیف کرد تا دیگران نیز بتوانند نفسی بکشند و میوه ای داد تا رهگذران را
به میهمانی رنگها و عشق فراخواند و زمین را با ریشه ها محکم کرد که مبادا سیلابها
خاک را بشوید و باعث رانش زمین شود که استحکام زمین نیز به همین ریشه هاست و حتی
پاییز نیز با ریزش برگهایت خاک را غنی میکنی این راز رشد است که اگر از خویش فرو
نریزی و بر خاک ریشه ندوانی و سر به سمت افتاب نکشی سبز نمیشوی و البته حتی مرگ
درخت نیز میتواند زیبا باشد صندلی ای یا میزی یا تخته سیاهی که بر آن مشق علم و
ادب بنویسند یاغ کتابخانه ای و یا میزی که بر ان تحریر کنند که تحریر یعنی ازاد
کردن و نوشتن یعنی ازاد کردن کلمات / همان
کلماتی که در مغز و اندیشه و احساس اسیر و در بند بودند همان کلماتی که با روز
مرگی ها مورد تغافل واقع شده بودند همان
کلماتی که در زندان ذهن به زنجیر کشیده بودند و حالا این میز که میز تحریر
است مجال آزاد شدنشان را میدهد ... چه
فرقی دارد که لباس این ازاد شدگان غم باشد یا خوشحالی؟ مهم ازادی آنهاست که اگر به
گوهر و جوهره آزادگی نیز متصل باشند شرفی افزون و مضاعف دارند و اگر درخت هیچکدام
از اینها نبود میتواند هیزمی در شوینه ای یا بخاری ای باشد تا کاشانه ای را گرم
کند و طبعی را با رقص خویش به وجد
آورده یا روحی را با تبسم خویش در حالی که
شعله هایش نیز چون ساختارش رو به اسمان است به ترقص مشغول باشد ... درخت بودن آسان
نیست مگر اینکه خدای نکرده در شجره ملعونه
جای بگیرد درخت بودن و سبز بودن نیز مشکل است و مشکل تر از آن درخت بودن و چیزی
شدن حتی اگر آن چیز تکه هیزمی برای سوختن
باشد زیرا قارچها نیز با اینکه در گروه گیاهان تعریف میشوند اما تقریبا به درد
چیری نمیخورند / گفتم درد یقینا تا اهل درد نباشی به کاری نمی آیی شاید برای همین است که میگویند درد بی دردی
علاجش آتش است اما آتش دیگری نیز هست که
از سر بی دردی نیست شاید دردش در همین است
که اهل دردی نیست ... قارچها گیاهند اما
نمی سوزند چون سبز نیستند چون سبزینه
ندارند همانکه خداوند در قرانش می
فرماید از درخت سبز برایتان آتش قرار
دادیم ....
سن تو که بالا میرود دیگر
نیاز به شمردن نسالها و ماهها نداری حتی مثلامنتظر تاریخ تولدت هم نیستی و هیچ زیبایی خاصی در این روز مشاهده
نمیکنی هیجانی نداری که که از عمرت یکسال دیگر گذشت چون بدن خودش تقویمی میشود
درست مثل سالهای شمسی ... بهار که می آید همه جا سبز میشود دانه ها از زیر خاک سر بیرون
می آورند تابستان که می رسد اوج رسیدن میوه هاست و گرما بیداد
میکند کمر گرما که میشکند آرام آرام باد خنکی میوزد و خنکای مطبوعی جان و تن ترا
نوازش میکند و برگها شروع به تغییر رنگ کرده و کم کم از درخت جدا میشوند و دیگر با
هیچ نسیمی از خود صدایی ندارند بلکه زیر گامها و قدمها به خواندن مشغول میشوند شاید این
تواضع برگهاست و رسیدن و ... و به سرعت زمستان می رسد بارانها و موج سرما و برفی که
همه جا را سفید پوش میکند و هر پنجره ای رو به همه سفیدیها باز میشود و این امتداد
عمر انسان است درست مثل طبیعت با سبزی شروع میشود و با گرما اوج میگیرد و با زرد
رنگی و ریزش ادامه می یابد و پیری فصل سفیدی است و فصل را فصل میگویند چون معنای
جدایی میدهد و هر برهه ای را از قبلش جدا می سازد ... وقتی سنت بالا میرود بدنت
برایت سمفونی میگذارد برگهای جوانی ات می ریزد مثل دندانهایت یا مثل ستون فقراتت
که به حقیقت خود نزدیک میشود ... یک تواضع اجباری درست مثل کمانی که تیرش را
انداخته است و زیر بار وتر خود خم گشته درست مثل خورشید که در هنگامه فرو
شدن زرد و کمرنگ و بی فروغ میگردد و چنین است که می بینی ... مرگ نیز برایت تازگی
دارد اقبالت از دنیا کم میشود توجهت به خداوند بیشتر میگردد و آرزو میکنی که چنین
حسی را سالها قبل می یافتی روزگار کهنه میشود عمر قدیمی میشود اما مرگ تازگی پیدا
میکند مرگ نو میشود جذاب میشود نمود بیشتری می یابد جلوه دیگری یافته و لبخندهایی
جدید به تو میزند شب که تمام میشود طلوع صبح رنگ دیگری دارد نمیدانی که چرا مرگ به
تو تبسم میزند و نمیدانی چرا مرگ به تو میخندد آیا بخاطر اینکه مدتهاست که بانگ
رحیل برداشته و تو نشنیده ای ؟ یا چون به توهمات و تفکرات و خواسته هایی که سالهای
فراوان را در خیال بدست آوردنش تلف کرده ای و یا نداری و هنوز در گرمای حسرتش
میسوزی و یا اینکه داری و خودت به این داشته ها میخندی صبحها که می اید و شامهایی
که میرود ... اینجا نشسته ام و به گذشته دور نگاه میکنم ... مرتضای سالهای 59 و 60
میان شهیدانی که ماندند ولی گذران عمر او را برد و حالا در زمستان خویش با برفهایی
که آرام آرام بر سرش مینشیند با کوتاه شدن طول دید با ... انتظار سخت نیست اشتیاق
کم نیست کمی دیگر باید صبر کرد اندکی دیگر باید منتظر ماند : من المومنین رجال صدقوا ماعاهدوا الله علیه
فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا ... کمی انصاف به خرج میدهم
خودم را در میزان این آیه شریفه میگذارم
نه از مومنینم و نه از مردان نه از کسانی که به عهدی که با خداوند بستند به صداقت
رفتار کردم و نه از کسانی که قضی نحبه شاملشان شد اما با تازه شدن مرگ میتوان خود را در مصداق
فمنهم من ینتظر قرار داد کاش در شب عمر زباله ها را سر ساعت دم در میگذاشتم تا
خانه وجود چنین آلوده و انباشته از آشغال نشود کاش در گرمای تابستان و هرم آن کمی میوه میدادم کمی ثمره میداشتم کاش در
پاییز زندگی مانند برگها تواضع میکردم و بر رد عابران سرود فروتنی میخواندم و
امروز باز منم و زمستانی که رسیده است با خبرهایی که پی در پی می آید با جرسی که
خبر از ورود کاروان میدهد و بانگ خبر دار آن بلند شده است ما کهنه میشویم و مرگ
تازه میگردد ما قدیمی میشویم و موت کماکان جدید است ما پیر میشویم و مرگ کماکان
جوان میماند در قراری هستم که ... این روزها سخت گرفتار گذشته ام به شدت درگیر نزدیک به نیم قرن زندگی خویشم (
اگر اسمش را بتوان زندگی گذاشت ) دعای هر روزم برای عزیزان و دوستانم این است که
:خداوند زندگی همه شما را مبارک قرار دهدآنچنانکه هر صبحدم و هر شب دعا میکنم که
مرگ را بر من مبارک گرداند ... آمین یا
رب العالمین ........................................................................................................ پ .ن 1: اتفاق خاصی نیفتاده است اینها احساس هر روزه من در این ایام است پ.ن 2 :
یادم هست که قرار بود که در باره عشق زمینی و عشق آسمانی بنویسم اما فعلا نوشتنم
نمی آید و از عزیزی که به او قول داده و عمل نکرده ام پوزش میخواهم باران از بالا بر زمین می
بارد و دانه های زیر خاک را بیدار میکند و آنها رو به نور بالا می ایند این شان
نزول باران است مادر فرزند را در آغوش میکشد و از بالا به او نگاه میکند و وقتی
کودک عشوه خویش را با لبخند خود آغاز میکند او را بالا می اورد تا از روبرو به
یکدیگر نگاه کرده و نرد عشق ببازند این شان نزول مادر بودن است خورشید صبحدم از
شرق سر بر می اورد و از بالا نور و گرما و زندگی بر زمین می پاشد و این شان نزول
خورشید بودن است ماه شبها در دل آسمان از میان تاریکیها سر بر می آورد تا آیینه ای
باشد در برابر خورشید که زمین در تاریکی نماند از پنجره ها به درون خانه ها سرک
میشکد تا عاشقان یادشان بماند که محبوب و ومعشوق چون ماه است یگانه ای در میان
تاریکیها و این شان نزول تابش مهتاب است ... حتی فرشتگان نیز آیات خدا را از آسمان
بر زمین نازل میکنند تا ریشه همه چیز اسمانی باشد که تا از آسمان نزولی نباشد
صعودی ممکن نگردد بجز دو چیز که صعودی به آسمان دارند گویی اصولا منزلشان در زمین
نبوده است و یکی از این دو عشق است ... انسان نمیتواند عاشق نباشد نمیتواند عشق را
فراموش کند نمیتواند عشق را دفن کند که عشق حتی اگر تدفین نیز شود دوباره رویش
میکند اگر هرس شود چند برابر میشود اگر آفت ببیند استوارتر میگردد و جز خودش را
نمی رویاند و جز رحمت و محبت میوه ای ندارد ... عشق شاید از زمین شروع شود اما
نتیجتا به آسمان ختم میشود عشق شاید از خاک سر بر آورد اما به افلاک منتهی میشود
عشق شاید از نگاهی ابتدا بگیرد اما تا پگاه عرش نیز انتها نمیگیرد عشق نزول ندارد
اگر هم پایین مانده است برای این است تا دستی را بگیرد و آسمانی کند تا جانی
را بیالاید و لاهوتی کند تا دلی را به زنجیر حقیقت بند گرداند و قلبی را مقلوب
خویش نماید و این تقدیر محتوم عشق است فقط باید بگذاری که اشکهایت بر کناره باغچه
آن بریزد تا دمی را در تنهایی تو به سر برد تا لحظاتی را بر ترنم رعد و برق قلبی
که از محبت دوست به تلاطم افتاده از درون حقیقت انسان سر در آورد آنگاه چون مادری
که طفل خود را در آغوش کشیده و در برابر خود نگاه میدارد و به او تبسم میکند با
قلبی که ظرف آن شده چنین کند آنگاه دیگر جز شان صعود ندارد و صاحب خویش را بالا
میبرد به اوج می رساند خواب را از او میگیرد تا همیشه بیدار باشد زندگی را برایش
مفهوم می بخشد و شجره ای میشود که لبالب از میوه است میوه ای که لبریز از دانه است
حتی وقتی لگد میخورد نیز میوه بر پای همان لگدهایی که به تنه اش خورده اند می ریزد
نه چهره در هم میکشد و نه اخم میکند و نه لحظه ای از ترنم آسمانی خویش دست بر
میدارد تنه اش ضربه میخورد و او ایثار میکند زیرا درخت است زیرا ثمره دارد زیرا
میوهاش اگر بر شاخه های آن بماند میگندد همه میوه هایش را نیز به یکباره فرو
نمیریزد حتی رسیده هایش را به یکباره خرج نمیکند و برای پرندگان مسافری نگاه
میدارد که گاهی بر شاخه هایش مینشینند و او به سخاوت تمام نه دست از تکیه گاه بودن
خود بر میدارد و نه از میهمان نوازی فرو میماند و این شان نزول عشق است اگر دلی
عاشق باشد اگ دلی مملو از عشق باشد اگر دلی ظرف پاک و حقیقی عشق باشد چون این گونه
درختان اگر هم نیمه گمشده خویش را نیابد خود نیمه گمشده دیگران میشود و حتی از
غریبه ها نیز دریغ نمیکند و سایه اش را بر سر هر عابری نگاه میدارد و تمام حیثیت او
فایده و نفع میشود هم ریشه آن هم تنه آن هم ساقه های آن هم برگ آن هم میوه های آن
و هم سایه آن که سایه سار دیگران میشود اگر چه خورشید مستقیم بر او بتابد هم اصیل
است و ریشه دارد هم اجازه میدهد که بر او تکیه کنند هم میگذارد بر او تاب ببندند و
شادی کودکان را به قیمت زخمی بر بدن خویش پذیرا میشود و هم با رنگ خود چشمها را
نوازش میکند این راز مهربانی است راز عاشق بودن راز محبت کردن راز عشق ورزیدن ...
حتی وقتی که پاییز میرسد و برگهایش سبزینه خویش را از دست میدهند و ظاهرا به کهنگی
رسیده است تازه تابلویی از زیبایی و زیباییها میگردد حتی وقتی که برگهایش
میریزد نیز در زیر پای عابران می افتد تا سمفونی مهربانی را دوباره و چند باره به
یاد ایشان بیاورد اگر چه آنها هنوز به دنبال نیمه گمشده خویش سرگردان باشند و چنین
میشود که میتوان نیمه گمشده دیگران بود چون باران بارید چون خورشید تابید و از
تابیدن دست نکشید چون مهتاب شبها را به بیداری طی کرد و چون عشق هم خود بالا برود
و هم عاشق را رفعت بخشد و این میسر نیست مگر اینکه قلبی مقلوب و مغلوب عشق شود ...
از من سوال شده که شان نزول نوشته قبلی چیست ؟ و این نوشتار جوابی البته نه در خور
سوال کننده که در حد بضاعت این حقیر بود وقتی که تمام وجودم را در سایه سار مهری
که وقتی بر قلب مینشیند جز آهی خدایی چیزی از آن بیرون نمی آید ... باز هم بگویم
یا همین قدر اعتراف کافیست؟ ( مقلوب یعنی دگرگون و مغلوب یعنی تسلیم )
پ.ن1: باور کنید گاهی یک کلمه بینهایت است
پ.ن 4 : به یاد همگی و دعاگوی تک تک شما هستم و البته محتاج دعای همگی
پ.ن 5 : تولد جقیر اردیبهشت است و هنوز چندماه مونده است

