سلام من به محرم به آن که صاحب آن است
به کاروان حسینی که در مسیر خزان است
سلام من به محرم به خیمه های قشنگش
به اشک مهدی(عج) زهرا به غصه ی دل تنگش
سلام من به محرم به پرچم غم زهرا ( ع )
به گیسوان سفید و به قامت خم زهرا ( ع )
خونین به راه دادرسی ایستاده ایم #چون لاله داغدار کسی ایستاده ایم
سلام من به محرم به آن که صاحب آن است
به کاروان حسینی که در مسیر خزان است
سلام من به محرم به خیمه های قشنگش
به اشک مهدی(عج) زهرا به غصه ی دل تنگش
سلام من به محرم به پرچم غم زهرا ( ع )
به گیسوان سفید و به قامت خم زهرا ( ع )
تو این ماه یا آپ نمی کنم و یا اگر مطلبی هم بزارم در باره حسین ابن علی (ع) است
هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است
این زن صدایش آشناست ای وای من این زینب است
السلام علیک یا ابا عبدالله و علی الارواح التی حلت بفنایک علیک منی سلام الله ابدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین
دوستی چون افقی است که هر زمان به
آن نزدیک شویم وسیع تر می شود!
همه منتظر بودند داخل رفته و در ازمون مصاحبه شرکت کنند.
ناگهان مرد کوتاه قدی امد و خواست وارد ساختمان بشود اما مردم با اعتراض؛
او را به ته صف هل دادند.
مرد دوباره تلاش کرد وارد بشود اما مردم او را به عقب فرستادند.
مرد کوتاه قد به کناری رفت و فرياد زد:
<< حالا که اينطور است؛ من هم هيچ کدام از شما را استخدام نمی کنم >>![]()
چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمیکنی ؟ خدای چاره ساز را چرا صدا نمیکنی؟
اگر چو غنچه فرو بستگیست کار جهان
تو همچو باد بهاری گره گشا می باش
سلام
خداوند اسراف کنندگان را برادر شیاطین نامیده و به شدت از اسراف و تبذیر نهی کرده که اگر این نهی هم نبود اسراف کردن کاری عقلانی نبوده و نیست......بیاییم از این به بعد هر چیزی رو درست مصرف کنیم شعارمون این نباشه که لامپ اضافی خاموش که گاهی حتی لبخند اضافی و اظهار محبت اضافی و حتی نگاه اضافی اگر برای غیر اهلش باشه اسزافه و آنها رو حروم کردیم حتی در مورد عشق هم همینطوره که اگر دل به غیر اهلش بسپاریم یعنی کسی که شایسته عشق نباشه عشق رو حروم کردیم![]()
سستپیشتپشتبتنپست بتپشپشتتنپستشکست
سلام
این قاعده کلی رو حتما شنیدید و میدونید که تعریف ۲خط موازی چیه؟ معمولا یکی از خصلتهای ما آدها زود فراموش کردنه.... دو خط موازی هیچگاه به هم نمیرسند مگر در بینهایت درست مثل عقل و عشق که هم با هم موازیند و هم بر خلاف جهت هم حرکت میکنند مثلا یکی از آنها میره شرق یکی دیگرشون میره غرب .....خوب اگر از عاشق انتظار عقلانیت داشته باشیم اینهم کمی از بی عقلی است .....میگن یک روز یک صدای خیلی بلندی اومد یکی از بغل دستیش پرسید این صدای چی بود؟ جواب داد این صدای برخورد دو خط موازی بود که تو بی نهایت خوردن به هم![]()

باز هم سلام
حتما تا حالا دیدین که خیلیها و یا خیلی از کتابها در باره این موارد بحث میکنند.......موسیقی درمانی.آب درمانی.کتاب درمانی.ورزش درمانی.خنده درمانی.غذا درمانی و هزار تا چیز درمانی دیگه لابد سفر درمانی.گریه درمانی شاید هم چی دیدین فردا کتابی بیرون اومد به نام مردم آزاری درمانی و جوک درمانی و قتل درمانی و ....
یکی از عزیزان سوال کرده خدا درمانی چطوریه؟ جوابش خیلی ساده است شاید حداکثر تو چند کلمه میشه جواب داد یکی اینکه راه خداوند فقط بنده او بودنه اگر چه این خیلی کلیه اما جواب ساده تر اینه : قدم گذاشتن روی خودیت و انانیت و نفسانیت....... میگن اسب سواری به یک نهر آب رسیده بود ولی هر چی تلاش میکرد اسب جلو نمیرفت همین موقع حکیمی رسید و با عصای خود نهر رو گل آلود کرد و اسب رد شد...سوار خیلی تعجب کرد و از حکمت کار پرسید و این جواب رو شنید: اسب عکس خودش رو تو آب میدید و قدم روی خودش نمی گذاشت من آب رو گل آلود کردم و چون دیگه خودش رو نمیدید رد شد ...خواستم بنویسم که فقط یک کم نهر روبوی خودمون رو گل آلود کنیم دیدم حتما اینبار برام مینویسه: شاعر گفته آب را گل نکنیم شاید آن پایین دست ............
این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام
این بار من یکبارگی از عافیت ببریده ام
دل را زخود بر کنده ام ، با چیز دیگر زنده ام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام
ای مردمان، ای مردمان، ازمن نیاید مردمی
دیوانه ام نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام
دیوانه کوکب ریخته، از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته، در نیستی پر ّیده ام
امروز عقل من ز من یکبارگی بیزار شد
خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده ام
از کاسه ی استارگان وز خون گردون فارغم
بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام
من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام
حبس از کجا من از کجا؟ مال که را دزدیده ام؟
مانند طفلی در شکم، من پرورش دارم ز خون
چندانکه خواهی در نگر در من که نشناسی مرا
زیرا از آن کِم دیده ای من صد صفت گردیده ام
در دیده ی من اندرآ وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزل گهی بگزیده ام
تو مست ِ مست ِ سرخوشی، من مست ِ بی سر سرخوشم
تو عاشق ِ خندان لبی من بی دهان خندیده ام
به آسمان رود و کار آفتاب کند
بگذاشته ام هر آنچه باید بر داشت برداشته ام هر آنچه بگذاشتنی است
بر صفحه چهره ها خط لم یزلی بر عکس نوشته است نام دو علی
دو عین و دولام با دو یای معکوس از حاجب و عین و انف با خط جلی
عشقت از دايره ي عقل برون كرد مرا داخل سلسله ي اهل جنون كرد مرا
در غم عشق بتان هيچ كسي چون من نيست نظري كن كه غم عشق تو چون كرد مرا
من نبودم به غم عشق چنين بي طاقت كمي لطف تو بسيار زبون كرد مرا
با ميدي كه مگر طعنه زنان نشناسد شادم از اشك كه آغشته به خون كرد مرا
رسته بودم زگرفتاري شيرين دهنان باز لعل تو مقيد بفسون كرد مرا
كم نشد بي لب شيرين تو جان كندن من وه كه اين شيوه ز فرهاد فزون كرد مرا
ز ازل در دل من بود فضولي غم عشق فلك آشفته بدينسان نه كنون كرد مرا
آينده مانند يک سطح وسيع برفي در روبروي توست،
چيزي كه مي خواهيد ؛به زبان بياوريد
به خودتان اعتقاد داشته باشيد
فكرتان را عوض كنيد
كاري را بكنيد كه دوست داريد
از هر روزتان لذت ببريد
از احساسهای زیبای قلبي خود پيروي كنيد
بيش از آنچه مي گيريد ببخشید
اشتباهات دیگران را فراموش کنید
سعي كنيد خودتان باشيد
دوست بداريد و دوست داشته شويد
بيشتر بفهميد, بیشتر بخوانید و كمتر قضاوت كنيد
از خداوند لطف و بركت طلب کنید
دست از جرات كردن بر نداريد
و از همه مهمتر فقط به خداوند تکیه و توکل کنید
مشکلات زندگی مثه پيازه می مونه
اشکت رو در می آره
ولی
بايد پوستش بکنی
چه غم از جدایی هر خسی؟ اگر از خدا نشوی جدا
سلام
وقتی وبلاگهای عاشقانه رو ورق میزنی بعضی کلمات رو زیاد میبینی مثلا عشق و جدایی و نارو زدن و نامردی و غم و اندوه و دوری و رنج و از این حرفها.....قصد ندارم کسی را به خاطر این حرفها شماتت و سرزنش کنم ولی میخواهم یگ چیز رو گوشزد کنم که شاید مفید باشه و آنهم اینه که ما توی دنیایی زندگی میکنیم که اقتضایات خودش رو داره . هر کسی به نوعی با رنجی و دردی و غمی دست به گریبانه حتی اگر نامردی معشوق هم نباشه و تا ته دنیا این عشقها پایدار بمونه یک ایراد بزرگ به همش وارده و آنهم اینه که نهایت زندگی دنیا جداییه یا تو از دوستان و عزیزانت یا عزیزانت از تو مرگ و جدایی و غم و اندوه یکی از همراهان این جهانه که چاره ای هم ازش نیست .فکر میکنم اگر مرحوم سپهری گفته چشمها رو باید شست یک معنیش همینه یا باید دنیا رو عوض کرد که نمیشه یا دیدگاهمون رو .و واقعیتهای توی دنیا رو بپذیریم و با خشنودی با آنها روبرو بشیم که خیلی از آنها از اراده و اختیار ما بیرونه دنیای ما دنیاییست سراسر مشکلات که اگر با آغوش باز باهاشون روبرو نشیم به جای یک صدمه دو صدمه میبینیم . البته باید سعی کنیم خودمون مشکلی به مشکلاتمون اضافه نکنیم
اگر ز سهم حوادث مصیبتی رسدت در این نشیمن حرمان که موطن خطر است
مزن به دست جزع دامن صبوری چاک که رنج و غصه در اینجا مصیبتی دگر است
چشم فرو بسته اگر وا کنی در تو بود هرچه تمنا کنی
عافیت از غیر،نصیب تو نیست غیرِ تو ای خسته طبیب تو نیست
از تو بُوَد راحت بیمار تو نیست بغیر از تو، پرستار تو
همدم خود شو، که حبیب خودی چاره خود کن، که طبیب خودی
غیر، که غافل ز دل زار توست بیخبر از مصلحتِ کار توست
برحذر از مصلحت اندیش باش مصلحتِ اندیشِ دل خویش باش
چشم بصیرت نگشایی چرا؟ بیخبر از خویش چرایی چرا؟
صید، که درمانده زِ هَر سو شده است غفلت او، دام ره او شده است
تا رهِ غفلت سِپُرَد پای تو دام بود جای تو، ای وای تو
خواجه مُقبِل، که ز خود غافلی خواجه نه ای، بنده نامُقبِلی
از ره غفلت، به گدایی رسی ور به خود آیی، به خدایی رسی
**********
پیر تهی کیسه بی خانه ای داشت مکان، دردل ویرانه ای
روز به دریوزگی از بخت شوم شام به ویرانه درون، همچو بوم
گنجِ زری بود در این خاکدان چون پری از دیده مردم نهان
پای گدا، بر سر آن گنج بود لیک ز غفلت، به غم و رنج بود
گنج صفت،خانه به ویرانه داشت غافل از آن گنج که در خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج مَرد گدا مُرد و نهان ماند کنج
*******
ای شده نالان ز غم و رنج خویش چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد، دل آگاه تو گوهر تو، اشک سحرگاه تو
مایه امید مدان غِیر را کعبه حاجات مَخوان دیر را
غیر، ز دلخواه تو آگاه نیست زآنکه، دلی را به دلی راه نیست
خواهش مرهم، ز دل ریش کن هرچه طلب میکنی از خویش کن
زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی
الفبا
آسمان امروز باراني را بر زمين روانه مي كرد
بوي غربت آسماني همه جا را فرا گرفته بود
پرهاي فرشتگان را بالاي شهر ميديدم
تماشا ي دستانشان زيباترين هديه خداوند بود
ثروت دعايي كه بالا ميبردند بي نيازم كرد
جمال دوست را ميشد كه در خلقتشان ديد
چشمانشان تجسم تمنايي بيكران بود
حسرت بالا رفتنشان جانم را آزرد
خوش به حال فرشتگان كه به آسمان ميروند
دستانم را به دعا سوي آسمان بلند كردم
ذره اي ناچيز بودم كه با دعا ارزشمند مي شدم
راستي اين خواستن چيست؟
زحمتي ندارد ولي خيلي ها از آن گريزانند
ژاله اشكهايم بر دامنم ميچكيد
سبزترين ادراكاتم را يافتم
شادي وصف ناپذيري بر جانم مينشست
صداقتي كه بايد بر دعا باشد
ضامن قبولي و اجابت آن است
طلوعي از نور را ميتوان تجربه كرد
ظهوري از عالم غيب را بر جان خسته ات
علت اين همه اشتياق چيست؟
غربت انسان در روي زمين؟
فاصله اي كه با خداي خويش ايجاد كرده؟
قرابتي كه با خاك پيدا كرده؟
كاش ميشد اين فاصله را پر كرد
گريه تنها عامل پر كردن اين خلاء است و
لطف بيكرانش دستگير هر رهرو اين مسير
مسير اين راه روشن و نوراني است و
نصرت بيكرانش همراه هر رونده صادق
ولي خواهان اين راه زياد نيست
هميشه تاريخ اينگونه بوده است
يادمان باشد بايد به او رجوع كنيم
مرتضي
با همه ی بی سر و سامانی ام
بــاز بــه دنـبـال پــریـشـانـی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
د ر پـی ویــران شـدن آنـی ام
آمــده ام بـلـکـه نـگــاهـم کـنـی
عاشق آن لحظه ی طوفانی ام
دلـخـوش گرمـای کسی نیستم
آمـده ام تـا تـو بسـوزانـی ام
آمــده ام بـــا عـطـش ســال هـا
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
مـاهـی بـرگـشـته ز دریــا شـدم
تـا کـه بـگـیـری و بـمـیـرانـی ام
خـوبـتـریـن حـادثـه مـی دانـمــت
خوبـتـرین حادثه می دانی ام ؟
حـرف بــزن ابــر مــرا بــاز کـن
دیـر زمـانـی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها..به کجا می کشیم،خوب من ؟
ها..نکشانی به پشیمانی ام ؟
سوز عشق
سوز عشق است بر دلم ساری
زده بر سینه ضربه ای کاری
میرود خون دل ز هر دیده
تا کند عشق را نگهداری
یوسف عشق چشم در راه است
کو زلیخا ؟ و کو خریداری؟
رسم و آیین عشق دلتنگی است
آه و اشک است و ناله و زاری
ای بلندای کهکشان خیال
برای یک دوست
سامان گرفته جانم از دیدن جلالت
دل روشنی گرفته از پرتو کمالت
مستم ز هر کلامت, یا باز گوی نامت
بر قد و قامت تو , یا فتنه های خا لت
یک لحظه نیستم من فارغ زیار خوبم
من خوب میشناسم , هر خصلت و خصا لت
رنگ تبسم تو پر رنگ تر ز خورشید
چون قرض کرده او نور از جلوه جمالت
ای پادشاه هستی او را نگاهبان باش
پیوسته باد عیشت , فرخنده باد حالت
مهر دلم را می کنم با نام تو باز چون مهر با نام قشنگ توست همساز
روییده ام من با طلوع آفتابت صبح امیدم با فروغت کرده آغاز
ضارب خدا, مضروب ماه نام نیکت نامت به مرضای الهی هست همساز
یاس سفیدی با کلامت پخش کردی عنقای جانها را کلامت داده پرواز
هو یا که یاهو می زنم تا شاد باشی تا که کنی با شادیت بر غصه ها نا ز
منم اومدم تا حرفهایی رو که فکر میکنم درسته بزنم
حرفهایی از جنس آب از جنس آیینه به حلاوت باران که همه چیز رو میشویه و تمیز میکنه و نفس هوا رو تجدید میکنه تا باز هم بشه نفسی تازه تر کشید..................
حرفهایی که شاید نو نباشه اما ولی میتونه گرهی رو از روی دلی باز کنه و تبسمی رو روی چهره ای بکشه .......چه میشه کرد هر کس توانی داره و قدرت منم این اندازه است
دعا کنید هدف از نوشتنومون رنگی خدایی داشته باشه تا برای همیشه باقی بمونه
فعلا تا بعد
مرتضی