گر بشکافی کنون خاک شهیدان عشق
آید از آن کشتگان زمزمه دوست دوست
اواخر فروردین ۱۳۶۰ یادم می آید جمعه هم بود همه بچه های گروهان ۴ گردان ۹ در طبقه آخر یکی از ساختمانهای پادگان ابوذر مستقر بودیم موقع نهار شد و من سهمیه نهار اتاقمان را گرفتم اما خبری از حسین علی نبود تمام ساختمان را گشتم اما او را پیدا نکردم نمیدانم چه شد که به سمت یکی از بالکنهای ساختمان رفتم و او را ر حالی که گوشه ای نشسته بود و یک ورق کاغذ و خود کاری در دست داشت دیدم... فهمیدم مشغول نوشتن وصیت نامه است و به محض دیدن من کاغذ را پنهان کرد و رنگش مثل همیشه از حیایی که با خود همراه داشت سرخ سرخ شد منهم شروع کردم با او شوخی کردن... گفتم حسین علی دوست داری شهید شوی؟ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و به من نگاه کند گفت آری در حالی که میخندیدم به او گفتم دوست داری تیر بخوری؟ خیلی جدی گفت نه. گفتم ترکش ؟ باز هم محکم گفت نه ... بحث خیلی جدی شد تمام فرضهایی که متصور بود کسی در میدان جنگ شهید شود را پیش کشیدم اما او باز هم خیلی جدی گفت نه... گفتم حسین علی تو عقلت کم است هم خدا را میخواهی و هم خرما را و در حالی که از جای خود بر میخواست و خاکهای روی لباس سربازیش را از خود می زدود تنها لبخندی زد و نیم نگاهی کرد وچیزی نگفت... با هم به اتاق برگشتیم و نهار خوردیم روز اول اردیبهشت عملیاتی در منطقه سرپل ذهاب بر روی ارتفاعات بازی دراز شروع شد نبرد بسیار سنگینی بود خداوند شهید وزوایی را رحمت کند فرمانده گردان ما او بود... درست ۸ روز بعد حسین علی امامی در ارتفاع ۱۱۵۰ متری شهید شد جالب است که او نه تیر خورده بود و نه ترکش و نه هیچکدام از فرضهایی که من مطرح کرده بودم ... موج انفجار خمپاره سر او را گرفته و او به لقاء الله پیوسته بود پیکر مطهر او ۱۵ ماه بر بالای همان ارتفاع ماند و در نیمه مرداد ۱۳۶۱ در بهشت زهرا (س) در قطعه ۲۶ به خاک سپرده شد او دانشجوی سال اول شیمی دانشگاه امیر کبیر بود راهش پر رهرو و مستدام باد
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
سال ۱۳۶۰ چنین روزی بود(یازدهم شهریورساعت ۷.۵۰ دقیقه صبح ) که در زیر قله ۱۱۰۰ صخره ای بازی دراز در جبهه سر پل ذهاب خمپاره ای نیزدیک ما خورد..... علی حاج مرزا حسین یزدی که ۵ یا ۶ روز بعد به مقام والای شهادت رسید فقط ۱۰ ثانیه قبلش جایش را با من عوض کرده بود و تنها نیم متر...... و تقدیر چنین شد که او شهید شد و من ماندم و شاید صحیح چنین باشد که او ماند و ما رفتیم یعنی زمان ما را برد همان روزی که اگر دکتر کنار من نبود من نیز آسمانی میشدم اما افسوس......
وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
سال ۱۳۶۰ دهم دیماه .فکر میکنم دوشنبه بود نیاز داشتم که آن روز نمونم سر پست. مسول گروهان ما قبول نمیکرد مرخصی بده چون میگفت نیروی جانشین نداریم اما چون اصرار من را دید گفت برو گروهان دو ببین کی قبول میکنه یک روز جای تو بمونه تقریبا هیچکس قبول نکرد چون همه کار داشتند و میدونستم که راست میگن داشتم از آسایشگاه میومدم بیرون یک نفر دست روی شونه من گذاشت و گفت من جای تو میمونم .. منهم رفتم پیش مسول گروهان و موضوع را گفتم و اسم ایشون را دادم............ رحیم یار احمدی .... کارم را دوشنبه انجام دادم و سه شنبه رفتم سر پست که باید جای رحیم میموندم وقتی رسیدم قرارگاه روی تخت خوابیده بود داشت کتاب میخواند یادمه کتابی از شهید دستغیب بود. وقتی من را دید تعجب کرد گفت چرا اومدی ؟ امروز که روز تو نیست و گفتم مطابق قرارمون اومدم لبخندی زد و گفت من بخاطر خودت ایستادم نه برای اینکه جای من بمونی .. باور نمیکردم چون نه سابقه قبلی باهاش داشتم و نه من را میشناخت ... بزور من را بیرون کرد و گفت برو خونه... منهم خوشحال برگشتم دیگه رحیم را ندیدم تا سال بعد ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۱ جبهه شلمچه ساعت ۴ صبح ... عراقیها پاتک کردند آتش سنگینی می ریختند نفر برشون داشت از شکاف خاکریز میومد داخل و بچه ها را هدف تیربارش گرفته بود راننده بولدوزی با شجاعت داشت یک خاک ریز میزد تا نفر بر نتونه نیروها را دور بزنه و از کنار هدف قرار بده رگبار تبرهای دشمن همراه با توپهای زمانی ( توپهایی که زمان بندی داره و روی هوا نزدیک زمین می ترکه و در اصطلاح دفاعی نداره ) شب را مثل روز روشن کرده بود صدای عبور گلوله ها را که از بالای خاکریز رد میشدند و بسیار نزدیک بود حس میکردیم .فرمانده گروهانمان آرپی جی زن خواست و من دیدم فردی بدون توجه به رگبار گلوله ها بالای خاکریز رفت با خونسردی کامل نشانه گیری کرد و شلیک کرد آرپی جی را از شدت ناراحتی بر زمین زد چون معلوم بود تیرش به هدف نخورده دوباره دولا شد و آرپی جی را برداشت و پایین امد تا گلوله گذاری کرده و برگردد ... من چند لحظه بعد مجروح شدم و به عقب منتقل شدم ...بقیه تصویر را ندیدم دو روز بعد ایشان با تقریبا همه بچه های گردان ۹ که دیگر به گردان قدر معروف شده بود در همان جبهه به درجه رفیع شهادت نایل امد او نیز چون دیگر دوستانم مزارش در قطعه ۲۶ بهشت زهرا است (اگرچه تعدادی نیز در قطعات دیگر مخصوصا ۲۴ هستند ) روحش شاد و راهش پر رهرو باد بلکه روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد
ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
نام کوچکش محسن بود ... محسن حاجی بابا فرمانده جبهه سرپل ذهاب . بسیار دلاور و جسور در موردش این حرف بود که دعای کمیل و زیارت عاشورا و دعای توسل را ازحفظ است تا جایی که من میشناختمش بسیار کم حرف اما پرتوان بود گویی انرژی این انسان پایان ناپذیر است ... یک روز رفته بود با یقلبی در صف غذای عراقیها و غذا گرفته بود این کار را چنیدن بار تکرار کرده بود یک بار مسوول غذای عراقیها شک میکنه ( یک سری از آنها که اهل کردستان عراق بودند فارسی نیز بلد بودند ) به فارسی از او می پرسد بازم بریزم یا کافیه ؟ و او به فارسی جواب داده بود نه ممنونم کافیه... فریاد عراقی در اومده بود که این ایرانیه و این بنده خدا به یک مصیبتی از آن میدان جانش را بدر برده بود... یک بار که باز هم شناخته میشه و فرار میکنه چون بهش نمی رسند با موشک ضد تانک او را زدند ... نیمی از بدنش در جبهه جا ماند و بقیه پیکر او در همان قطعه 26 دفن است....روحش شاد
ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
معروف به سبزه بین بود فکر میکنم حمید سبزه بین. مسوول منطقه سراب گر م در جبهه سرپل ذهاب... عشق تور استتار داشت همیشه روی سرش یک کلاه جنگی داست که روش چندین تو استتار کشیده بود نزدیکای غروب اومد رو تپه ای که ما روش سنگر داشتیم گفت اگر صبح دیدید که یکی داره میاد و سوت میزنه بهش شلیک نکنید منم... دم دمای غروب شیفت نگهبانی من بود دیدم که از روستای سراب گرم یکی داره به سمت بازی دراز میره از شکل و هیبتش فهمیدم سبزه بینه..توی تاریکیها گم شد ... نگهبانی بعدی من ساعت 4تا 6 صبح بود هوا داشت به آرامی روشن میشد دیدم یکی داره از دور سوت میزنه و میاد فهمیدم خودشه ... نگاهم روی این سیاهی مات مونده بود برای اینکه هیبت رفتنش با شکل اومدنش خیلی فرق داشت موقع رفتن یک آدم با دستهای خالی بود اما معلوم بود که دستهاش پر است چون هر دو دستش بالا و به سمت شونه هاش بود وقتی نزدیک شد کمی هوا روشن تر شده بود روی شونه راستش یک گونی بود و روی شونه چپش یک تیربار معلوم بود که رفته از سنگر عراقیها آورده وقتی به دوستم که اومد پست را تحویل بگیره سبزه بین را نشون دادم خندید و گفت تقریبا کار هر دو سه روز یکدفعه اش همینه ... مگه از کنسروهای عراقی تا حالا نخوردی؟...... انصافا راست میگفت کنسروهای آنها جدا خوشمزه بود ............ بعدها در عمیلیات دوم بازی دراز در شهریور 1360 به درجه رفیع شهادت نایل امد ... روحش شاد